سوم شخص ناظر : )

علی اینجا می نویسه : )

سوم شخص ناظر : )

علی اینجا می نویسه : )

فوبیا ی من توی کتاب خوانی این است که معنی یک کلمه را ندانم! برای همین تا همین چند وقت پیش کتاب هایی می خواندم که کودک درونم می خواست! توی بخش کودک و نوجوان بودم ، هنوز هم که هنوز است بهترین کتابی که خواندم همین چند جلد تن تن و میلو است! فکر کنم عید ۹۲ بود که عیدی های نازنین را کتاب خریدم .. کت و کلفت! حال سگ اسم کتابی بود که تابستان مبادرت به خواندنش کردم! رمانی چهارصد و چند صفحه ای که از ساعت دوازده شب تا چهار بامداد وقت گرفت! هر چند سرعت کتاب خوانی ام سریع است اما انگار دوست نداشتم کتاب تمام شود برای همین شمرده می خواندم!
برای همین بزرگ علوی و عباس معروفی و سمین دانشور نمی خوانم ، می ترسم !
هنوز هم فوبیا دارم ! هنوز هم از کتاب های سخت می ترسم! از این که اسم یک آدم یک مکان توی دهنم نچرخد! می ترسم بلند بخوانم و عره و اوره و شمسی کوره بخندند به تلفظ کلماتم .. لطفا یک نفر که فوبیا ندارد برایم کتاب بخواند. ... لطفا!

۱ نظر ۰۷ بهمن ۹۲ ، ۱۰:۳۹

تراوشات! ذهنم از ساعت ِ یازده تا یازده و سی و پنج دیقه! خدا می دونه شعره یا نثر! ولی خوبه : ) آخرین ساعات ِ جمعه بیست م ه دی ماه ِ نود و دو : )
گاهی حالم خوب است ، گاهی می خندم بی دلیل !
گاهی حالم بد است ، گاهی گریه می کنم با دلیل !
...
خوابیده بودم ، خواب ِ شیرین می دیدم ، بیدار شدم ، تلخ شد !
...
درد دارم ، تیر می کشد قلبم ، دست می گذارم روی قلبم ، درد دارد.
من دلم ، درد ِ دل دارد !
...
در باز شد ، تو آمدی، تو
در باز شد ، تو رفتی، بیرون!
...
جهان یا دنیا ، چه فرقی دارد ، بی تو ، زمین نه مذکر است و نه مونث !
...
من سال هاست که رو به کعبه نه ، رو به تو نماز می خوانم! بانو.
...
مقصد م به سوی هیچ است!
مقصد م عجیب ، پوچ است!
...
هوا سرد بود ، تو آمدی ، هوا گرم شد!
دست توی دست ِ هم!
...
مسخ شده ام! چشمانت را من ، مبهوت م!
...
تبر می خواهم ! بت ساخته بودم از تو! تبر می خواهم!
...
موسی با عصا رود را شکافت ! ما با فاصله پُل ی را ! عصا را موسی زد زمین رود شکافت ! فاصله را چه کسی انداخت ؟ من یا تو ؟
...
می گوید کارد بخورد شکمت ! عصبی ام ! کارد می زند ، خون م در نمی آید!
...
تیغ و رگ عشق بازی می کنند ! رگ خون می زاید!
...
روی تخت ِ دو نفره یک نفر خوابیده!
روی تخت ِ یک نفره دو نفر!
...
آتش نشانی خبر کنید ! یک نفر دارد توی آتش ِ عشق می سوزد!
...
یک سایه کوتاه ، یک سایه بلند ، سایه ها هم اندازه می شوند ! گمان کنم بوسه ای در راه است !
...
آدم ها مثل شراب اند ! هر چه کهنه تر ، بهتر!
...
این روز ها ، یک کلاغ چهل کلاغ نیست ، یک کلاغ خیلی کلاغ است!
...
همیشه قهوه و زندگی ام تلخ اند! شاید کمی شکر شیرین شان کند ، آقا! کمی شکر لطفا!
...
می خواهم متفاوت باشم ! آقا! قهوه ی قند پهلو با چای و شیر لطفا !
...
ورود ِ هر گونه مونث به قلب م ممنوع ! حتی شما دوست دختره عزیز : )
...
اوپ !اینجا قلب! صدای ما رو از خون ِ پپمپاژ شده می شنوید ! اوپ ، اوپ !!

۰ نظر ۲۳ دی ۹۲ ، ۱۳:۲۴
راستش خردادی ها عجیب ند ! همه ی شان عجیب و غریب و غیر قابل پیش بینی اند! در مجموعه ی عقاید ِ یک آکتور سینما در قسمت دوم امیر جعفری سوال هایی را از هانیه توسلی می پرسد. راستش من و هانیه توسلی بانوی خردادی وجه مشترک بسیار داریم در کل و تفاوت در جزئیات! من هم گاهی می روم توی هپروت و به قول ِ بانوی خردادی از زمین جدا می شوم ! البته او را فروغ فرخزاد می برد هپروت و مرا سهراب سپهری ، او با سمفونی ی بتهون هوایی می شود و من طی کشف جدیدم با صدای علی رضا قربانی. او نقاشی می کشد و من بیشتر می خوانم! او از مرگ نمی ترسد و به قولش هووت! تموم می شه! و من می ترسم از شب ِ اول ِ قبر که خفت م کنند! او عاشق تائتر است من عاشقِ سینما. فک کنم همه ی خردادی ها کلا شبیه هم اند و از از جزئیات متفاوت. خردادی ها عجیب و غریب اند و کمی هم ترسناک!
۰ نظر ۲۳ دی ۹۲ ، ۱۳:۲۲

راستش بعضی آدم ها شدیدا کتک می خواهند!

یکی شان خودم!

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۲ ، ۰۰:۲۰


دروغ چرا؟! بنده کلا از محصولات شرکت کبیر ِ اپل خوشم می آید و همواره دل در گرو این سیبِ نیم خورده داشتم!

البته خود دانید که محصولات این شرکت در کشورمان با قیمت دوبل عرضه شده و دهان ِ فرد ِ خریدار به سرویس تغییر پیدا می کند!

کاش عمو جابز! قبل از مرگش فکری هم به حالِ بنده و بندگانِ مثل من می کرد ...

اصلا بی پولی خر است .. والا

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۲ ، ۱۰:۳۵
خرداد ی ها دو شخصیت ی هستند... توی عالم هپروت هستند و شدیدا دم دمی مزاج!
بنده ی حقیر نیز همی گونه ام !
مثلا همین چند دقیقه پیش در حال خوشی و سر خوشی روی دیگر م نمایان شد ...
شیون و گریه سردادیم و شیشه شیشه آب غوره تامین نمودیم!
راستش هیچ وقت برای کسی مهم نبوده ام و احتملا مهم نخواد بود ...
من یک خردادی عجیب م ...
شما به دل نگیر...
۱ نظر ۳۰ آبان ۹۲ ، ۲۲:۳۴
عجیب ترین بخش وجود بنده را اعتقاد تشکیل داده .. می گوییم تشکیل داده چون همی شه با این فرو مایه مشکل داریم و باید فکرِ وسیله ی ایاب و ذهاب باشیم تا اعتقادات داشته و نداشته را لا اله الله گویان تشیع کنیم!!
کاری نداشته باشید اعتقادات من چیست چون نه من می توانم شما را تغییر دهم نه عمرا شما مرا!
البته این مطلب را هم اظافه می کنم که اعتقادات بنده طی سال های عمرم! تغییرات پرشمار و زیادی داشته و در مرحله ی ورود به هجده سالگی در حال تکامل و بزرگ شدن است تا عصای دست من شود.. والا :)‎
۰ نظر ۲۹ آبان ۹۲ ، ۲۱:۱۶
حقیقت بهترین راهنماست... علی (ع)
۰ نظر ۲۸ آبان ۹۲ ، ۱۴:۱۴
بنده از آن دسته آدم هایی هستم که معمولا در باره کسی نظر نمی دهم ... والا... حالا چه پشت سر طرف باشد و چه رو در سه نیم رخ حضرتش...
اصولا هم از آدم هایی که پشت سر بنده پچ پچ می کنند خوشمان نمی آید...
من حیث المجموع آدم متفاوتی هستیم :)
۱ نظر ۲۸ آبان ۹۲ ، ۱۳:۲۲
از شلوارک و شلوار گرم کن و شلوار کُردی راحت تر برای بنده شلوار لی است و اگر اجازه بدهند حتی در زمان خواب هم از این نعمت الهی استفاده می کنم!
راشتش هیچ رقم ه حاظر به پوشیدن شلوار پارچه ای نیستم مگر به زور ِ آلتِ قطاله!
راستش شلوار لی یک استیل و شخصیت ی می دهد به بنده که هیچ چیز و هیچ کس دیگر نمی دهد!
تازه با عشقِ دیگرمان یعنی کفش آل استار شدیدا می آید و تریپ آدمی رو درست می کند خلاصه .. بعله ‎:)‎
۲ نظر ۲۸ آبان ۹۲ ، ۰۹:۱۸